به وبلاگ آرزوي آرزوها خوش آمديد. آرزو و مهديس
سلام سلام .. صد تا سلام ما برگشتیم !!!!!!!! هوررررررررا ..
کلی حرف برای گفتن داریم ولی فعلا با یه شعر شروع می کنیم!!
........
........
........
........
........
........
........
........![]()
دلت تنگ است
میدانم ،
قلبت شکسته است
می دانم ،
زندگی برایت عذاب است
میدانم ،
دوری برایت سخت است
میدانم … اما
برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم …
گریه نکن
که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ،
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد …
آرام باش عزیزم ،
دوای درد تو گریه نیست!
بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ،
با گریه خودت را آرام نکن...!
با تنهایی باش اما اشک نریز ،
درد دلت را به تنهایی بگو
زمانی که تنهایی!
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .!
گریه نکن
چون گریه تو را به فراسوی دلتنگی ها میکشاند !
گریه نکن که چشمهایم
طاقت این را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را
بر روی گونه های نازنینت ببینند ،
و دستهایم طاقت این را ندارند که
اشکهای چشمهایت را از گونه هایت پاک کنند .!
گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم!
گریه نکن ،
چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم!
حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست
که از اشک ریختن خیس و خسته شود؟
ای عزیزم ،
ای زندگی ام ،
ای عشقم ،
اگر من تمام وجودت می باشم ،
اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ،
تنها یک چیز از تو میخواهم
که دوست دارم به آن عمل کنی و آن
این است که دیگر نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند!
زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ،
آن اشکهای پر از مهرت را
درون چشمهای زیبایت نگه دار ،
بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند …
عزیزم گریه نکن
چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد !
وقتی اشکهایت را میبینم غم و غصه به سراغم می آید!
وقتی اشکهایت را میبینم
حال و هوای غریبی به سراغم می آید !
وقتی اشکهایت را میبینم ،
از زندگی ام خسته می شوم!
وقتی اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ،
پرندگان آوازی نمیخوانند ،
بغض آسمان گرفته می شود ،
هوا ابری می شود و
پرستوهای عاشق خسته از پرواز !
گریه نکن عزیزم…
آرام باش عزیزم،
بگذار این اشکهای گذشته را
از گونه های نازنینت پاک کنم ،
دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم،
سرت را بر روی شانه هایم بگذار
عزیزم و درد و دلهایت را در گوشم زمزمه کن
عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم!
با گریه خودت را خالی نکن
عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد ،
با گفتن درددلت به من خودت را خالی کن
تا دل من نیز خالی شود!
میدانم وقتی این متن مرا میخوانی
اشک از چشمانت سرازیر می شود
آری پس برای آخرین بار نیز گریه کن
چون این درد دلی بود که من نیز با چشمان خیس نوشتم!

نوشته شده توسط مهدیس و آرزو ** در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز
این وبلاگ دیگه آپ نمی شه ( به خاطر باز شدن مدارس )این آخرین آپ تابستونیه !!
و ما اگه وقت کردیم یعنی تعطیلات بعدی دوباره اینجا رو آپ می کنیم !!! جدا شدن از دوستایی که
این همه مهربونن .. این همه دوست داشتنی هستند واقعا برای ما سخته ولی ما چاره ای جز این کار
نداریم !!
اینجا همه اش خاطره ست !! مرسی که تو همه ی جشنا ما رو همراهی کردین !!! ما در اولین فرصت
که تونستیم بهتون سر می زنیم .. نکنه ما رو فراموش کنین !! ما بر می گردیم . ۳ ماه تابستون خیلی
زود گذشت ای کاش چند ماه دیگه هم می تونستیم اینجا رو آپ کنیم ولی نمی شه چون حجم
درسامون چند برابر شده !!!

همه تون رو دوست داریم اندازه ی تک تک ستاره های آسمون !!!
خداحافظی گریه در یک غروبه
خداحافظی رنگ دشت جنوبه
خداحافظی غم توی کوله باره
خداحافظی ناله ی قطاره !!!
یه خط یادگاری رو دیوار نوشتم
دل رو جا گذاشتم بریدم گذشتم
دو تا قطره ی اشک روی شیشه حیرون
یکی گریه من ، یکی مال بارون
چه غمگینه جاده ، چه بی رحمه رفتن
جدا می شم از تو ، جدا می شی از من !!!
یه قلب مسافر ، یه مرغ مهاجر
با یه دفتر از خاطرات قدیمی
جدا می شه از لحظه های صمیمی !!!
و
باور کنید که خیلی سخته .. اشک تو چشامون جم شده ولی خداحافظی نمی کنیم چون ما
برمی گردیم !!

آرزو و مهدیس دوستدار همیشگی شما
نوشته شده توسط مهدیس و آرزو ** در جمعه 23 شهریور1386 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت

برقی تو دلم جرقه می زنه و قلب سرخم با اون همراهی می کنه ...
آتیشی تو قلبم شعله ور می شه که شعله هاش تا ریشه ی استخون هامو می سوزونه ...
من مقاومت می کنم که خم به ابرو نیارم یا طاقتم رو از دست ندم ...
اما سخته...!
حرارت خون تو رگ ها ...
عرق داغ رو پیشونی ...
لرزش دستا و تن ...
سستی زانو ها ...
و بی جونی پا ها توان رو از من می گیره ...
و وادارم می کنه که لب وا کنم ...
و جمله ای رو که از اعماق وجودم سر چشمه گرفته رو بگم ...
پس منو ببخش اگه می گم :
دوست دارم...
این مطلبو یکی از دوستای مهربونم نوشته که خیلی دوسش دارم
امیدوارم شما هم لذت برده باشین ![]()

نوشته شده توسط مهدیس در دوشنبه 5 شهریور1386 ساعت 22:0 موضوع | لینک ثابت
اگر سخن از جدایی آغاز کردم ..
اگر آرزوی مرگ کردم ..
اگر به جای خنده .. اشک از چشمانم سرازیر شد ..
اگر گفتم عاجزم ..
اگر گفتم ناتوانم ..
اگر گفتم نمی توانم فراموشت کنم ..
حقیقت را گفتم !!
حقیقتی که تلخ است ،
حقیقتی که به عقیده ی عده ای زیباست !!
اما من ..
زیبایی را در میان این واژه ها نمی بینم !
من زیبایی را در تو می بینم .!
تویی که وجودت همیشه آرامم کرده
تویی که همیشه دوستت داشتم
و دوستت خواهم داشت تا ابد .. !!
گفتی بیشتر از پدر و مادرم دوستم داری !
آری ؟!
آن کدام مادر است که فرزندش را فراموش کند ؟!
آن کدام پدر است که فرزندش را گریان ببیند ؟!
من هیچ گاه حرف از جدایی نزدم
من " آرزو " آرزو دارم که تا آخر عمرم با تو باشم !
تویی که عزیزترین دوستم هستی
و تویی که همیشه وجودتت آرامش قلب مرا حکایت کرده
جدایی ... ناراحتی ... غصه ... فراموشی ... درد ... رنج
اینها برای ما قبلا معنا شده اند
اینها واژه های جدیدی نیستند ..!!
ما به عمق این واژه ها سفر کرده ایم
فراموش کرده ای ؟!
" ما " ما هستیم
بسیار متفاوت تر از بقیه
دوستت داشتم
دوستت دارم
دوستت خواهم داشت بیشتر از همیشه ..
تا آن هنگامی که وجود داشته باشم
نه تا آن هنگام که تو بخواهی !!
پرسیدی به کدامین راه آغاز شد این دوستی ؟!
بگذار پاسخت دهم ای نازنین :
دوستی ما از آن راهی آغاز شد که
چراغش عشق بود و
درختانش از جنس صداقت
ما همیشه از آن را عبور کردیم !
همیشه دست در دست هم دادیم و بازیکنان به دنبال پروانه هایش
که همه حرف از محبت و صداقت و عشق می زدند
دویدیم .. !!
در میان راه خندیدیم .. گریه کردیم ،
بی آنکه کسی متوجه اشک هایمان شود ..!
همیشه در آن راه قدم برداشتیم
آن راه ، راهی ست فراموش شده
راهی که هیچ کس نمی شناسدش
راهی که نه آغازی دارد و نه پایانی
ما خود آن راه را ساخته ایم !!
ما خود با چراغ عشق این راه را روشن کردیم
و اجازه نداده ایم کسی با نفرت .. با حسادت ..
چراغ راه مان را خاموش کند .. !!
ما بیشتر از خود ، به فکر آن چراغ ها بودیم ،
به فکر آن گلهایی که روزها از خورشید سخاوت
وشب ها از مهتاب عشق را می آموختند !!
ما خود این راه را ساختیم ..
خود خواستیم که نه آغازی داشته باشد و نه پایانی
تا به اجبار راه هم که شده
تا آخر با هم باشیم
تا آخر این راه ... !!
من هیچ گاه جدایی را ترجیح نمی دهم .
من تاکنون به این واژه فکر نکرده ام ،
من واژه ای به نام جدایی نمی شناسم .. !!
اشک من شدی و من جرات نکردم بگریم ..
آه من شدی و من جرات نکردم این واژه را به زبان آورم !!
ستاره ام شدی در آسمان و من حتی جرات نکردم ..
آرزوی داشتنت را داشته باشم !!
ماه من شدی و من لحظه ی غروب خورشید را تحمل کردم ..
تا تو را ببینم !!
خورشید زندگی ام شدی و من ..
هر شب به امید طلوع تو شب را به پایان می رساندم !!
حال که همه ی وجودم هستی ..
نمی دانم چه کنم ؟!

نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 23 مرداد1386 ساعت 8:55 موضوع | لینک ثابت
سخن از جدایی آغاز کردی ...
سخن از آرزوی مرگ کردی...
سخن از خداحافظی تلخ کردی ...
سخن از نا توانی محض کردی...
سخن از نبودن در اوقات تنهاییت کردی...
حال بگذار من سخن از درد خود گویم...
دردی که ذره ذره وجودم را از بین برد ...
به کدامین راه آغاز شد این دوستی؟
بنگر به کدامین راه پایان می یابد...
گفتی حرفهایت را دروغی بیش نگماشتم
به یاد بیاور حرف هایی را که به زور آنها...
مرا آرام کنی...اما به کدامین امید گلم
گفتی ناتوانی...اما بگذار بگویم
ناتوانی برایم معنی ندارد
چون چیزی بیش از آن
از دست دادم...
بیندیش که چرا جدایی من آغاز کردم ؟
من تو را دوست دارم....
بیشتر از خودت ...
بیشتر از پدر و مادرت ...
بیشتر از عزیز ترین کست
اما چه اتفاقی می افتد ؟
وقتی از شدت درد ...
جدایی را به هر چیز دیگری
ترجیح می دهی...
گل من....
باور خوشگل من...
محرم هر راز من...
ملودی ساز من ...
ستاره ی شب های من...
گذشته و آینده من...
دوستت دارم ...
واقعا دوستت دارم...
همیشه دوستت دارم...

نوشته شده توسط مهدیس در جمعه 19 مرداد1386 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت
ای کاش گریزی نبود از با هم بودن
ای کاش چاره ای بود برای تنهایی
ای کاش مرگ فرا می رسید
هنگامی که عجز و ناتوانی بر انسان پیروز می شد
ای کاش زندگی چنین نبود
ای کاش هیچ دو راهی وجود نداشت
ای کاش هنگامی که حرف های مرا دروغ فرض می کردی ..
کنارم بودی و می دیدی حال و روز مرا !
ای کاش مثل من می اندیشیدی
ای کاش تنها بودن را به با هم ترجیح نمی دادی
ای کاش فکر نمی کردی دوستت ندارم
ای کاش باور داشتی همیشه برایم بهترین بودی و هستی
ای کاش باور داشتی که تنها ستاره ام هستی
ای کاش همیشه برایم همان ستاره باقی می ماندی !!
باز هم ای کاش ها قلبم را به درد آورده
باز هم حسرت ها
باز هم دردها
باز هم فکر تو
باز هم فکر جدایی
باز هم خداحافظی
اما این بار با غرور شکسته
با بغض شکسته
با اشک های جاری بر گونه
با سوزش چشم
با درد قلب
با حسرت
نه نمی توانم ..
نمی توانم خداحافظی کنم
...
آری من ناتوانم ، ناتوان تر از آنچه که به ذهنت خطور کند
عجز و ناتوانی را به گفتن این کلمه ترجیح می دهم !!

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني
تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني.
نوشته شده توسط آرزو در پنجشنبه 18 مرداد1386 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت
خواستم آغازی داشته باشم
آغازی دوباره
با نام تو ...
با یاد تو...
خواستم فرزندت باشم
نه با زبانم ...
با قلبم ...
با روحم...
با وجودم...
اما چه کنم که برای اینکه فرزندت باشم ...
راهی ندارم جز متولد شدن ...
من متولد شدم برای پدر و مادرم
پدرم زمانی پدر شد که من فرزندش شدم
و من زمانی فرزندش شدم که متولد شدم ...
می خواهم طعم دوباره متولد شدن را بچشم ...
اما این بار برای تو ...
می خواهم فرزندت باشم ...
می خواهم فریاد بزنم پدر...!
تو از من آسمان ها دوری ...
آری ...
آسمان ها دوری ...
و بگذار فرزندت باشم
خدای من ...
می پذیری که فرزندت باشم ؟
مرا می پذیری؟
می توانم پدر صدایت کنم ؟
دست التماسم را می پذیری ؟
خسته ام ...
خیلی خسته ...
اما چه کنم که خواب و گریه و هیچ چیز دیگر آرامم نمی کند ...
پدرم!
فرزندت تو را می خواند
تو را فریاد می زند ...
می خواهد آرامش را دوباره احساس کند
می خواهد صدای خنده از یادش نرود
پس دستش را بگیر ...
دستم را بگیر ...
پدرم !
نوشته شده توسط مهدیس در شنبه 13 مرداد1386 ساعت 22:51 موضوع | لینک ثابت
ای همنفسان مجلس و رود
بدرود شوید جمله بدرود
کان شیشه ی می که بود در دست
افتاده شد آبگینه بشکست
گر در رهم آبگینه شد خرد
سیل آمد و آبگینه را برد
تا هر که به من رسید رایش
نازارد از آبگینه پایش
ای بی خبران ز درد و آهم
خیزید و رها کنید راهم
من گمشده ام مرا مجویید
&n