تبليغاتX

آرزوی آرزوها
آرزوی آرزوها
تولد دوباره

 

 

خواستم آغازی داشته باشم

 

آغازی دوباره

 

با نام تو ...

 

با یاد تو...

 

خواستم فرزندت باشم

 

نه با زبانم ...

 

با قلبم ...

 

با روحم...

 

با وجودم...

 

اما چه کنم که برای اینکه فرزندت باشم ...

 

راهی ندارم جز متولد شدن ...

 

من متولد شدم برای پدر و مادرم

 

پدرم زمانی پدر شد که من فرزندش شدم

 

و من زمانی فرزندش شدم که متولد شدم ...

 

می خواهم طعم دوباره متولد شدن را بچشم ...

 

اما این بار برای تو ...

 

می خواهم فرزندت باشم ...

 

می خواهم فریاد بزنم پدر...!

 

تو از من آسمان ها دوری ...

 

آری ...

 

آسمان ها دوری ...

 

 اما پدرم باش تا نزدیکت باشم

 

و بگذار فرزندت باشم

 

خدای من ...

 

می پذیری که فرزندت باشم ؟

 

مرا می پذیری؟

 

می توانم پدر صدایت کنم ؟

 

دست التماسم را می پذیری ؟

 

خسته ام ...

 

خیلی خسته ...

 

اما چه کنم که خواب و گریه و هیچ چیز دیگر آرامم نمی کند ...

 

پدرم!

 

فرزندت تو را می خواند

 

تو را فریاد می زند ...

 

می خواهد آرامش را دوباره احساس کند

 

می خواهد صدای خنده از یادش نرود

 

پس دستش را بگیر ...

 

دستم را بگیر ...

 

پدرم !


لينك | نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 22:51 توسط مهدیس|